Mass in Minor

شلوغ بود اما هیچکس توی آب نبود
لبه ی استخر نشسته بودم؛ باد می اومد اما خنک نبود؛ شاید بخاطر خورشید وسط آسمون
جدول سودوکو رو انداختم یه گوشه
-البته نگاه کردم تا مطمئن بشم افتاده روی زیر اندازم نه جلوی دست و پای مردم-
داشتم انگشتای پا رو توی آب تکون تکون می دادم که تصمیم گرفتم با خودم مسابقه ی فکر نکردن بذارم
اینکه اگه بتونم یک ربع به هیچی توی این دنیا فکر نکنم برنده میشم
و اگه حتی به مسخره بودن این مسابقه ام فکر می کردم بازنده بودم
قرار شد اگه برنده شدم برای خودم از بوفه ی کنار استخر یه لیوان بزرگ آب هندونه بگیرم
مسابقه م شروع شد
به عقربه های ساعت گوشه ی بالا سمت راست استخر خیره بودم
نزدیک شش دقیقه موفق جلو می رفتم
یه دفعه نمی دونم چی شد، تا اومدم ذوق کنم از این کنترل ذهنم، همه چیز بهم ریخت
انگار همه ی فکرای عالم راه ورود و خروجشون از مسیر مغز من می گذره
پریدم توی آب و یه جوری اون زیر موندم که انگار افکار خیس میشن و نمی تونن بیان زیر آب
نفسم که بند اومد به ناچار سرمو آوردم بیرون
به ساعت گوشه ی بالای سمت راست استخر نگاه کردم
هنوز یک ربع نشده بود
اومدم بیرون، ایندفعه دورتر از لبه ی استخر
لم دادم یه گوشه
گذاشتم هر چقدر فکر هست با خیال راحت بیاد و بره
به تو فکر کردم، به خودم، به زندگی، به سادگی در عین حال پیچیده ش، به خنکی آب استخر، به قرمزی لاک انگشتای پام که توی آب استخر مثل ماهی قرمزای توی تنگ شده بود، به آب هندونه که اگه برنده می شدم جایزه م بود، به نور خورشید که مستقیم می تابید وسط سر من و ... به خیلی چیزا که زنجیر وار می اومد و می رفت.
بی اینکه نگاه کنم، با کمک دستم، شروع کردم به پیدا کردن دفترچه
دفترچه رو باز کردم و شروع کردم ادامه ی سودوکو رو حل کردن
آروم آروم همه چیز مثل نیم ساعت قبل شد
جدول رو تا آخرش رفتم
پاشدم رفتم از بوفه ی استخر یه لیوان آب هندونه خنک گرفتم
همینجور که سندلمو لخ لخ می کشیدم روی زمین، رفتم سمت رختکن
دلم می خواست قبل اینکه تو تعطیل بشی من خونه باشم

/ 0 نظر / 6 بازدید