Trust Me

یکی از این سواریهای آزادی-شهریار که داره مسیر همیشگیش رو طی می کنه
من که نشستم صندلی جلو، و به دور دست قابل دسترسم نگاه می کنم 
یهو دلم می خواد ماشین با شدت به یکی از کامیونای جلوش کوبیده بشه
به همون سرعت تصویرای بعدی میاد جلوی چشمام
تو، خانواده م، خانواده ت
تصویرا میره جلوتر..
به اونجایی کشیده میشه که نشون میده چه ذهن مریضی می خواد تصویر کردن تصویرای تلخ
جلوتر حتی..
به اینکه توی این ماشین چند تا ذهن مریض نفس می کشه
به اینکه مگه من چی از زندگیم می خوام که ندارم یا توی مسیرش نیستم
به اینکه اگه اینجام خودم خواستم که باشم
به خیلی چیزا
تصویر پراکنده میشه
به زندگی آدمای دیگه می رسه
به غریبه ها حتی
یاد اون روزی می افتم که برف می بارید
رفته بودیم دم مترو که بچه ها رو سوار کنیم بریم جمشیدیه برف بازی
قبل اینکه برسیم به مترو
تو داشتی آهنگ گوش می دادی و من به کوه پر از برف رو بروم نگاه می کردم
-حالا همینجا نگه دار-
نمی دونم تو داشتی به چی فکر می کردی
اما من داشتم به دختری فک می کردم که اون لحظه گوشه ی زندون بود، یا شایدم بیمارستان
نمیدونم دختره کی بود البته
فقط داشتم بهش فکر می کردم
و اینکه خدا چقد منو دوست داره که الان کنار تویی که اینهمه دوست دارم نشستم دارم از منظره و هوا لذت می برم
کجا بودم؟
ذهن بیمارگونه
آره دیگه
خلاصه که
هرچی سربالایی مشکل تر
سرسره بازی بعدش بیشتر

اگه اینم نگم که میشم مثل یه بوته خار

 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
آرش

تفسیر اینکه یه همچی ذهنی بیمارگونه س یا نه بحث تخصصی من نیس. ولی قاطعانه می تونم بگم که تو هیچ وخ یه همچی بلایی سرت نمیاد. در واقع فکتِش همون به حقیقت نپیوستنِ تخیلاتِ. بعد اگه بخوای همه ی بلایای گند از زندگیت رخت ببندن باس به همشون فک کنی. با آمپلی فای کردن جزییات و غیره