بالای آن تپه،‌ در خنکی رود، کنار چادر حتی
رد دستهای پیر مهربانی که در خاک فرو رفته بود را شناختم
خدا بایستی همین نزدیکی ها منتظر نشسته باشد
منتظر صدای ایمان ما برای تائید زیبایی راه
شاید که نه! حتمن دیروز پشت آنهمه هستی نشسته بود
که ایمان کلمات من و تو را میزان بگیرد
باور کن که دیروزِ ما حرف نداشت انقدر که خوب بود
و خوشحالم که خدا همه اش را دید و سنجید
به آن تکه ابر سفید و خنک اواسط تیرماه
و به آنهمه سکوت و سرسبزی
تمام منفی های دنیا 
در گرمی دستها، آرامش نگاه ها
و در ایمان صدای ما دو آدم حل می شود

پ.ن: فردای زود ما خوشحال باش، نزدیکیم انگار

/ 1 نظر / 6 بازدید
محسن

بله بله نواندیش جوان به نکته ی خوبی اشاره کردی که خیلی به مورد بحث ما نزدیک بود!!!!