The Point Of No Return

یک روز خیلی معمولی
خیلی معمولی تر از تاکسی نارنجی رنگ پیرمرد همسایه
همان وقت که پهن می شوی وسط محتویات ذهنت
و برایت مهم نیست که در گوشه ای دیگر، اتفاقی در حال افتادن است
یا در حال ریختن حتی!!
-
چه کسی گفته اتفاقها همیشه افتادنی اند؟ از من که بپرسی می گویم؛ گاهی پرت می شوند! گاهی می ریزند! گاهی پر می شوند! گاهی هم چه می دانم، آرام می گیرند شاید
-
داشتم می گفتم که یک روز خیلی معمولی
معمولی تر از...
....
فراموشم شد!

همه اش بر می گردد به آن پیرمرد گستاخ و پسر مردنی اش که سپردم به باد
با چشم خود دیدم از ترس باد چطور خموده در پستوی خود چپیده بودند
لال وار
و لال گونه
یا هرچه اسمش هست
- یکی از آن اتفاقهایی بودند که حل شدند در تاریخ - 

یک روز خیلی معمولی
میایی که از ردیف ردیف اتفاقهای پیش آمده بنویسی
به خودت که میایی،‌ میبینی وسط حوضچه ی محتویات ذهنت مشغول آب تنی کردنی
می ماند تکه های آخر این چند وقت که هنوز خوب خیس نخورده اند
می مانی تو و یک عالم برنامه

 

/ 0 نظر / 14 بازدید