اینجا هنوز هم ظهرها
گنجشکها
دسته جمعی
لا به لای شاخه های درخت توت می خوانند
...

 

خانه ی پدری، اتاق سابق

   ()

  شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ||NegiN   



یازده روز مانده تا اردیبهشت
[مطبوع ترین فصل سال]

تنها دغدغه ی امروزم مهار عطر خاک باران خورده در ریه هاست
بی هیچ فکری از بابت گذشته یا مانده به آینده

   ()

  شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ||NegiN   



یکی از این سواریهای آزادی-شهریار که داره مسیر همیشگیش رو طی می کنه
من که نشستم صندلی جلو، و به دور دست قابل دسترسم نگاه می کنم 
یهو دلم می خواد ماشین با شدت به یکی از کامیونای جلوش کوبیده بشه
به همون سرعت تصویرای بعدی میاد جلوی چشمام
تو، خانواده م، خانواده ت
تصویرا میره جلوتر..
به اونجایی کشیده میشه که نشون میده چه ذهن مریضی می خواد تصویر کردن تصویرای تلخ
جلوتر حتی..
به اینکه توی این ماشین چند تا ذهن مریض نفس می کشه
به اینکه مگه من چی از زندگیم می خوام که ندارم یا توی مسیرش نیستم
به اینکه اگه اینجام خودم خواستم که باشم
به خیلی چیزا
تصویر پراکنده میشه
به زندگی آدمای دیگه می رسه
به غریبه ها حتی
یاد اون روزی می افتم که برف می بارید
رفته بودیم دم مترو که بچه ها رو سوار کنیم بریم جمشیدیه برف بازی
قبل اینکه برسیم به مترو
تو داشتی آهنگ گوش می دادی و من به کوه پر از برف رو بروم نگاه می کردم
-حالا همینجا نگه دار-
نمی دونم تو داشتی به چی فکر می کردی
اما من داشتم به دختری فک می کردم که اون لحظه گوشه ی زندون بود، یا شایدم بیمارستان
نمیدونم دختره کی بود البته
فقط داشتم بهش فکر می کردم
و اینکه خدا چقد منو دوست داره که الان کنار تویی که اینهمه دوست دارم نشستم دارم از منظره و هوا لذت می برم
کجا بودم؟
ذهن بیمارگونه
آره دیگه
خلاصه که
هرچی سربالایی مشکل تر
سرسره بازی بعدش بیشتر

اگه اینم نگم که میشم مثل یه بوته خار

 

 

 

   ()

  سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ ||NegiN   



اولین سیلی، آخرینش بود انگار

همان را که تاریخ در گوش زندگی کوبید
الباقی تکراری بیش نبود رفیق

 

   ()

  دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ||NegiN   



یک روز خیلی معمولی
خیلی معمولی تر از تاکسی نارنجی رنگ پیرمرد همسایه
همان وقت که پهن می شوی وسط محتویات ذهنت
و برایت مهم نیست که در گوشه ای دیگر، اتفاقی در حال افتادن است
یا در حال ریختن حتی!!
-
چه کسی گفته اتفاقها همیشه افتادنی اند؟ از من که بپرسی می گویم؛ گاهی پرت می شوند! گاهی می ریزند! گاهی پر می شوند! گاهی هم چه می دانم، آرام می گیرند شاید
-
داشتم می گفتم که یک روز خیلی معمولی
معمولی تر از...
....
فراموشم شد!

همه اش بر می گردد به آن پیرمرد گستاخ و پسر مردنی اش که سپردم به باد
با چشم خود دیدم از ترس باد چطور خموده در پستوی خود چپیده بودند
لال وار
و لال گونه
یا هرچه اسمش هست
- یکی از آن اتفاقهایی بودند که حل شدند در تاریخ - 

یک روز خیلی معمولی
میایی که از ردیف ردیف اتفاقهای پیش آمده بنویسی
به خودت که میایی،‌ میبینی وسط حوضچه ی محتویات ذهنت مشغول آب تنی کردنی
می ماند تکه های آخر این چند وقت که هنوز خوب خیس نخورده اند
می مانی تو و یک عالم برنامه

 

   ()

  یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ ||NegiN   



آخرین کتاب صالحی رو می خونم که دیروز برام گرفتی.. از فایلهای لپ تاپ، بک آپ می گیرم و همین جور که هوس آب شاه توت کردم دارم به این فکر می کنم که تو الان داری چیکار می کنی.

فردا که برسه میشه ده روز که از دوره آزمایشی کاریم می گذره و خب عاقلانه ست که الان دارم به نتیجه ی این ده روز فکر می کنم. جالب اینجاست بیشتر از این که به وضعیت فعلی کارم فکر کنم، دارم این روزها و این کار و این تجربه رو برای آینده ای نه چندان دور و جدی پایه ریزی می کنم. امتیاز کاری که در حال حاضر دارم،‌ پول خوب،‌ محیط خوب، و فرصت برای تجربه ست. پس باید با خستگی و استرس گهگاهش هم کنار بیام.در واقع محل کار، پست کاری، و شرایط فعلی امروزم یه سکوی بلند و محکم برای من به حساب میاد.. باید حسابی درگیر باشم تا بتونم هر چی رو که دو سال دیگه واسه رسیدن به هدف اصلی (آینده کاری) احتیاج دارم امروز تجربه کنم و یاد بگیرم. 

پ.ن: تو رو نمی دونم اما من از صبح منتظر فردا شبم. 

پ.ن:لاک بزنم بلکه روحیه م خوب تر بشه.

 

   ()

  چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ ||NegiN   



وقت خواب
صدای نفس های ما بود
و نم نم باران
انقدر باران، که بوی خاک باران خورده آمد
آمد، همه جا را گرفت
و نفس های ما را با خود تا آنجا برد که هیچ آشفتگی نبود

خدا عادت کرده گاه و بیگاه آرامش به سفره ی خیال ما بیاورد...
که چه خوب

پ.ن: دیروز رزومه فرستادم، امروز مصاحبه داشتم، فردا اولین روز آزمایشی کاره.. طبیعیه که بیش از اندازه هیجان زده باشم!

   ()

  سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ ||NegiN   



یک روزی شبیه امروز
که حجم سنگینی از آشفتگی
شبیه به آجرهای ساییده شده و و کج و کوله
تلنبار می شود گوشه های یک روز آفتابی
و انقدر تکان تکان می خورد
که.. که.. 
که چه می دانم چه اصلن!

 

پ.ن: دلم یک عالم حرفهای خوب می خواد. نه که نشنیده باشه! امروز بیشتر می خواد.

پ.ن: دو ساعت بعدتر / بهترم،‌ آرومم

   ()

  یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ ||NegiN   



گاهی ام مهم نیست
نه روزش
نه فصلش
نه مناسبتش
باید بهش اجازه بدی که بگذره
منم گذاشتم که بگذره

البته که گاهی ام درد داره
همچین حین رد شدن
یه جمله ای، کلمه ای، فکری، صدایی
" نیش مانند "
...
اما می گذره
کلا زندگی زود گذره
دردت نیاد
موهات سفید نشه
غصه خور نشو
فقط اینجور موقع ها تا می تونی برو توی حاشیه 
تا خودش بگذره

خدای تو خیلی بزرگه.

   ()

  جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ||NegiN   



پشت پنجره و رقص برگهای چسبیده به درخت
اتاقی خلوت و صدای قلم سیاه بر کاغذ
پاییز شده و باد می آید گهگاه

 

پ.ن: پنجمین ماه هم پر شد.

   ()

  جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ||NegiN   


اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
اسفند ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥